شمارهٔ ۶۴۹
جام بر کف خاطر اندوهگین دارد بهارهمچو مستان گریه را در آستین دارد بهار
در نظر تا سایه برگ خزان باغ گل استدر سر کوی که پهلو بر زمین دارد بهار
بی تو ایمن نیستم از برگ برگ گلستانبهر قتلم ز هر در زیر نگین دارد بهار
سیر گلشن کن اگر دلسرد داغ توبه ایمرهم کافور برگ یاسمین دارد بهار
تا نسیمی می وزد از می بساطی چیده امزهد رنگین مشربم در آستین دارد بهار
سبزه خنجر می زند ساغر به فریادم برسشربت آبی که خوی آتشین دارد بهار
خاطر جمعی پریشانتر ز گل پیدا کندصد شکست از توبه مادر کمین دارد بهار
از سر کوی که می آید نمی دانم اسیراینقدر دانم که منت بر زمین دارد بهار