شمارهٔ ۶۴۵
دل چو خون شد ناز اشک پرده در نتوان کشیدمنت خشک اینقدر از چشم تر نتوان کشید
آتش از آتش تواند برد نرد سوختنجز محبت در دلم نقش دگر نتوان کشید
ما کجا دست گریبان پاره کردن از کجاتا نباشد فرصتی آه از جگر نتوان کشید
چشم و دل پوشیده می باید به راه دوستیپرده رسوایی است در بیرون در نتوان کشید
دیده ای مطلب رواییهای نومیدی اسیردست از دامان آه بی اثر نتوان کشید