گنج

شمارهٔ ۶۲۲

قافیه: منشود۷ بیت
از شکستن دل ما رام تظلم نشودهر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
من و آن همت سرشار که گر خاک خوردتشنه خون دل مرده مردم نشود
سر انصاف سلامت که جگر گوشه ماستدر هم از خصمی دانسته مردم نشود
کرده ام ترک فراموشی دیرینه خویشکز دلم دشمنی اهل وفا گم نشود
گر ز سر چشمه سیراب قناعت جوشدگریه ای نیست که سرمایه انجم نشود
خون افسردگی از برگ و برش جوش زندتاک اگر برق سوار سفر خم نشود
در دیاری که از او نشو و نما یافت اسیرحاکمی نیست که محکوم تحکم نشود