شمارهٔ ۶۲۰
دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشودآفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
تا سپردم دل به نومیدی چها دیدم مپرسکو دری کز فیض آه بی اثر نتوان گشود
ذوق راحت را به درگاه محبت بار نیستدست خدمت بر میان داری کمر نتوان گشود
گریه تا کردم به کارم عقده دیگر فتادچون گره در رشته ای گردید تر نتوان گشود
بسکه در اظهار شوق طره ات پیچیده امنامه ام از بال مرغ نامه بر نتوان گشود
هرزه گردم چشم سرگردانی از من روشن استبیدلم یک عقده از کار سفر نتوان گشود
دل ز چاک سینه وصل او تمنا کرد و سوختخس چه می داند به روی شعله در نتوان گشود
رسم و آیین گرفتاری ندانم چون اسیراینقدر دانم که در دام تو پر نتوان گشود