شمارهٔ ۶۱۴
چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بودیک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
لطف پنهان ناز پرورد تغافل بوده استیاد ایامی که با من چشم او بیگانه بود
می زدم امروز لاف زهد پیش زاهدیتار آه از پاره دل سبحه صد دانه بود
دوش از نظاره شمع رخش خوابم ربودهر سر مژگان شوخش رمز صد افسانه بود
شد فزون آسایش ما از خرابیهای دلصندل درد سر ما گرد این ویرانه بود