شمارهٔ ۵۴۶
جان سختی دلم را بیداد می شناسدقدر ستمکشان را فرهاد می شناسد
مشت غبار عاشق در دام اضطراب استگشتیم خاک و ما را صیاد می شناسد
چون تیغ عشق بارد بیجاست لاف طاقتاز سر گذشتگان را جلاد می شناسد
ما رازدار عشقیم رسوا چرا نباشدگلبانگ بیزبانی فریاد می شناسد
دارد نگاه عاشق اکسیر آشناییچشمش به خاک هر کس افتاد می شناسد