شمارهٔ ۵۰۲
به بزم شیخ و برهمن نشستنی داردبساط مردم نادیده دیدنی دارد
غنیمت است که زنجیر سر بسر گوش استسخن نگفتن مجنون شنیدنی دارد
ستمگران تغافل منش چه می دانندکه صیدم از نرمیدن رمیدنی دارد
دلم بهار شکست است تا شد از تو درستپذیره ای که چه رنگین تپیدنی دارد
اسیر چاره راحت ز غیر می جویددلش خوش است که چون دوست دشمنی دارد