گنج

شمارهٔ ۴۳۵

همای گرد مجنون تو پرواز آشیان گرددمبادا صید دام موجه ریگ روان گردد
خیال نقش پایت دام هوش گلستان گرددهوای جلوه گاهت قبله سرو روان گردد
نسیمی می وزد بر کشته شوق از مغیلانیغبار کاروان مصر اگر یوسف نشان گردد
پرش از غیرت بیشرمی نظاره می سوزدپری دانسته از چشم نظر بازان نهان گردد
بیابان جنون بتخانه چین است پنداریغبار چشم آهو کاروان در کاروان گردد
ز سیمای شکوه آرمیدن می توان دیدنشکست دل صدای شهپر روحانیان گردد
شب قدر وصالت کعبه صبح است پنداریکه برگرد حریمش در لباس حاجیان گردد
همای ما اسیر از بی نیازی بال و پر داردکجا چشمش سفید از آرزوی استخوان گردد