شمارهٔ ۴۳
عشق ساغر داده شوق تشنه دیدار مراخواب آسایش نبیند چشم بیدار مرا
هر نفس از ساغر اشکم بهاری تر دماغخوی او برخود شگون دانسته آزار مرا
بی محبت سازی از مطرب جدا افتاده امناله ای هردم پریشان می کند تار مرا
هرکف خاکسترم رنگ بهار دیگر استبوی گل آتش به دامن می زند خار مرا
چون شرر در پرنیان شعله خوابم می برددیده گلشن ندارد بخت بیدار مرا
حاصلم را باغبان پیش از دمیدن دیده بودسبزکرد از سایه مژگان غم خار مرا
از گره خالی مبادا رشته کارم اسیرتا دگر از سبحه نشناسند زنار مرا