گنج

شمارهٔ ۳۷۵

شوق روزی که پی چاک گریبان می‌گشتعمرها بود که مجنون تو عریان می‌گشت
یاد معماری مجنون که ز خاکستر دلرنگ هر خانه که می‌ریخت بیابان می‌گشت
گردش چشم تو روزی که شکارم می‌کردتا چه‌ها در دلت ای زود پشیمان می‌گشت
ناله را با نفس سوخته بنواخته بودکه نیستان چقدر بی‌سر و سامان می‌گشت