شمارهٔ ۳۴۴
از رشک بلبلم دل حسرت نصیب نیستاز صد هزار غنچه یکی خنده زیب نیست
از هر گلی چراغ به رنگی کشد گلابپروانه خام مشغله چون عندلیب نیست
بیگانه خویش می شود از مشرب رساالفت به هر کجا که نشیند غریب نیست
تأثیر ناله از دل آسوده می برنددرکشوری که درد نباشد طبیب نیست
جایی که رشک بر جگر پاره می برندگر می گریزم از تپش دل عجیب نیست
مجنون ز عجز رخت به صحرا کشیده استدیوانه مرد گرد نبرد شکیب نیست
ای گل به نیتی که برازنده تر شویهر پا برهنه راست بگو جامه زیب نیست
گفتم اسیر شوخی تاراج می شویمخندید وگفت مال تو بردن نصیب نیست