شمارهٔ ۳۴۰
گریه بیقرار پیدا نیستنمک روزگار پیدا نیست
دیدم آیینه خانه دو جهانهیچکس غیر یار پیدا نیست
بسکه در دل گداختیم نفسخاک ما را غبار پیدا نیست
بینش ناقص که می گویدکه نهان آشکار پیدا نیست
دود آه که گشت عالمگیرشعله شبهای تار پیدا نیست
حیرتم صد چمن شکفت و هنوزاثر از نوبهار پیدا نیست
چه بهشتی است عالم مشربخواری از اعتبار پیدا نیست
اعتدال هوای دل ما راهمه گل کرده خار پیدا نیست
چه بگویم ز راز عشق و جنونرنگ و بوی بهار پیدا نیست
بر سر راه انتظار اسیرروزم از روزگار پیدا نیست