شمارهٔ ۳
دل و جان سیرگاه یار خواه اینجا و خواه آنجامن و بزمی که از خود می رود یاد نگاه آنجا
طلسمی بسته از هر سایه مژگان در اقلیمیکه چون دیوانه با زنجیر می گردد نگاه آنجا
زمین سبزه دشت محبت تازگی داردبه مژگان دست در آغوش می روید گیاه آنجا
بنازد وادی وحشت ببالد سبزه مجنونندارد قطره جز چشم غزال ابر سیاه آنجا
فشردم چون دل از رشک تماشا سرزمینی راکه نقش پا چو نرگس می دمد از خاک راه آنجا
سواد دوستی رسمی ندارد غیر دلجوییز مهمان می خرد اسباب مجلس خانه خواه آنجا
ز بس فرش است چون آئینه چشمم در سرکویشچو نور از جیب می تابد غبار سجده گاه آنجا
خوش آن میدان که باشد جوش دل در شأن گمنامیفزاید رتبه در گرد پریشانی سپاه آنجا
گل افشان عرق رخساری از بحر کمان دیدمکه خود از پا فتادم تا کشیدم تیر آه آنجا
اگر چاک گریبان درشب مهتاب بنماییکتانی می کند پیراهن صد چاک ماه آنجا
در آن مجلس که باشد هر طرف گلبازی مژگانچکار آید دل ما گر نگردد دستگاه آنجا
به بزم خودنمایی حرف مجنون در لباس اولیبه عریانی برد چون آب در گوهر پناه آنجا
ز رنگین افسران عقل چون باغ هوا خنددشکست از سایه خاری جنون طرف کلاه آنجا
تحمل مرد را سرگشته بحر خطر داردزموج آرمیدن می شود کشتی تباه آنجا
اسیر گردش چشمی که چون پرسد گناه منگواهی میدهد اول زبان عذرخواه آنجا