گنج

شمارهٔ ۲۴۱

قافیه: اکردناست۱۰ بیت
امتحان خلق دل پامال سودا کردن استعشق عبرت کردن آزار تماشا کردن است
چشم خونگرمی ز هر افسرده خونی داشتننبض آتش ز آستین موج پیدا کردن است
خواب راحت دیده ای نام تحمل می بریسخت جانی با دل نازک مدارا کردن است
ممسکان را دست در عالم فشاندن چون سرابپنجه مومین ز تاب شعله گیرا کردن است
هر سبک اندیشه را محرم شمردن جاهلی استراز دل بر صفحه آیینه انشا کردن است
اینقدر دانم که در بزم گدا با محتشمخرم از هر مدعا گشتن به دل جا کردن است
پرتو حسن تو از سیمای هستی یافتنصبح در آیینه دریا تماشا کردن است
راز او فهمیدن از مکتوب اشک آلودگانسیر عکس گلستان در جوی صحرا کردن است
اختلاط عقل دوراندیش با شغل جنوندر دل اسباب پریشانی مهیا کردن است
بینوا کاری ندارد با کسی فکر اسیرمصرعی از معنی بیگانه طمغا کردن است