گنج

شمارهٔ ۲۲۹

قافیه: ارکماست۹ بیت
حرف بی صرفه و بیتابی اظهار کم استبوی این باده پر و ساغر سرشار کم است
خاطر چاره گران زحمت درمان می شدمن و آن درد که در عهد تو بسیار کم است
ای دل از دست تو آخر به جلا خواهم زدچه بگویم که در اقلیم سخن عار کم است
من هم از شوخی پرواز گلی می چیدمچه کنم خنده بیدردی گلزار کم است
شیشه ام بوی گلاب از گل سنگی نکشیددل چه منت کشد از عیش چو آزار کم است
منت از غیرت بی مطلبیش می سوزدبه گرانقدری دیوانه سبکسار کم است
شده آیینه این بی خبران عیش جهانباده آن زور ندارد دل هشیار کم است
گشت پامال تماشا دل و حسرت باقی استسوخت بازار و همان گرمی بازار کم است
سرو از تربیت سایه گل خاست اسیرسفر نشو و نما بی تعب خار کم است