شمارهٔ ۹
نقشبندی نقش خوبی بسته بودخاطرش با نقش خود پیوسته بود
با خیال خویش ذوقی داشتیهر زمان نقشی ز نو بنگاشتی
موم بودی مایهٔ نقاشیشنقش ها می بست با اوباشیش
هرکه او نقش خوشی می ساختیمی شکستی باز و می انداختی
نقش اعیانند و موم اینجا وجوددر وجود عام نقاشی نمود
جمله از بسط وجود عام اوستهرچه ما داریم جود عام است
نقشبندی بین و نقاشی نگرباده نوشی ذوق اوباشی نگر
خاص و عام اینجا دو نوعند از وجوددر ظهور آن یک دوئی ما را نمود
نقش با نقاش خود پیوسته انددر ازل این عهد با خود بسته اند
نقش می بندد به صد دستان نگارهست نقاشی نقش صد هزار
نقش نقاشیست هر صورت که هستاین چنین نقش خوشی دیگر که بست
ما بر آب دیده نقشی بسته ایمبا خیال خویش خوش پیوسته ایم
خوش خیالی نقش می بندد مدامحسن او بر دیدهٔ ما والسلام