شمارهٔ ۵۴
سخن عارفان به جان بشنواین چنین گفتم آن چنان بشنو
بگذر از کثرت وز وحدت همبیش و کم را چه می کنی فافهم
گر تو فانی شوی بقا یابیخود ازین بی خودی خدا یابی
در سراپردهٔ حدوث و قدمخوش بود گر نهی قدم به قدم
حال عالم به ذوق اگر دانیآفتاب است و سایه می خوانی
سایه و آفتاب بر من و توخط موهوم می نماید دو
خط موهوم اگر براندازیخانه از غیر حق بپردازی
همه جا آفتاب تابانستنظری کن ببین که این آنست
جوهر است و عَرض همه عالمبه وجودند این و آن فافهم
زر یکی صورتش هزار نمودسکهٔ سرخ بی شمار نمود
ذات او از صفات مستغنی استوز همه کاینات مستغنی است
اثر این و آن مجوی آنجانام چبود نشان مجوی آنجا