شمارهٔ ۳۴
گرم باش و آتشی خوش برفروزخرقه و سجاده و هستی بسوز
صورت و معنی به این و آن گذاردنیی و عقبی به جسم و جان گذار
جام می بگذار و ساقی را طلبتا چو رندان مستی ای یابی عجب
بعد از آن مستی چو ما هشیار شوعارفانه بر سر بازار شو
تا ببینی آن یکی اندر یکیخود یکی باشی و باشی نیککی
هر کجا کنجیست گنجی در وی استکنج دل بی گنج عشق وی کی است
هر صدف در بحر ما دُر خوشابباشد آن حاصل ولی از عین آب
گوهر ار جوئی درین دریا بجوجوهر دُر یتیم از ما بجو
عین او در عین اعیان رو نمودچون نظر فرمود غیر او نمود
یک حقیقت صد هزارش اعتبارآن یکی باشد یکی نی صد هزار
قطره و موج و حباب و جو نگرعین این دریای ما نیکو نگر
درصد آئینه یکی چون رو نمودصد نمود اما به جز یک رو نبود
جامی از می پر ز می داریم ماجرعه ای با غیر نگذاریم ما
در خرابات مغان رندان تماممی خورند شادی سید والسلام