غزل شمارهٔ ۹۵۷
دیشب به خواب دیدم نقش خیال رویشدیدم که می کشیدم مستانه سو به سویش
بگرفته در کنارم ترسا بچه به صد نازبسته میان به زنار بگشوده بود مویش
عیسی دم است یارم ، من زنده دل از آنمبا هر که دم برآرم باشم به گفت و گویش
عالم شده منور از نور طلعت اوخوشبو بود جهانی از زلف مشک بویش
گنج است عشق جانان در کنج دل دفینهگر میل گنج داری در کنج دل بجویش
ساقی بیار جامی بر فرق ما فرو ریزاین خرقه در بر ما لطفی کن و بشویش
مانند بلبل مست بر روی گل فتادیماز عشق نعمت الله بنهاده روبرویش