غزل شمارهٔ ۹۲۲
گرم و سردی چشیدهام که مپرسهم به مردی رسیدهام که مپرس
اینچنین جام می که مینوشیدُرد دردی چشیدهام که مپرس
اینچنین مست و لاابالیواراز جهانی رسیدهام که مپرس
سخنی گفتم از زبان حبیبهم به گوشی شنیدهام که مپرس
گل این گلستان سلطانیهم به دستی بچیدهام که مپرس
گوهری را فروختم به بهاجوهری را خریدهام که مپرس
در همه روی روشن سیدآفتابی بدیدهام که مپرس