غزل شمارهٔ ۹۱۶
مرغ دل در دام زلف دلبری افتاده بازعشق جانان جان ما بر باد خواهد داد باز
زاهد خلوت نشین از خان و مان دل برگرفتمجلسی مستانه در کوی مغان بنهاد باز
توبه بشکستیم و دیگر در شراب افتاده ایمهر که آمد سوی ما مانند ما افتاد باز
بر خیال عقل بی بنیاد بی بنیادی منتا چه آید بر سرت زین عقل بی بنیاد باز
روی دل بر درگه سلطان خود آورده ایمآمده بر درگه شه بنده ای آزاد باز
آب چشم ما چو دجله می رود هر سو روانشاید ار معمور سازد خطهٔ بغداد باز
خوش گشادی از گشاد نعمت الله یافتیمتا در میخانه را بر روی ما بگشاد باز