غزل شمارهٔ ۹
از ازل تا ابد خواند مرایار من محروم کی ماند مرا
من به غیر او نکردم التفاتحضرت او نیک می داند مرا
عاقبت تاج سر شاهان شومگر به خاک راه بنشاند مرا
یک مس بی او نخواهم زد دگرتا دمی از خویش بستاند مرا
رو بدان درگاه دارم روز و شباز در خود یار کی راند مرا
تا ز من یابند مردم بهره هاچون درخت میوه افشاند مرا
نعمت الله را نداند هیچ کسدر همه عالم خدا داند مرا