غزل شمارهٔ ۸۴۴
نقش بندی می کند هر دم خیالش در نظرهیچ نقاشی نمی بیند چنین نقشی دگر
ماخیال عارضش بر آب دیده بسته ایملحظه ای بر چشم ما بنشین و دریا می نگر
آنکه زاهد در قیامت طالب دیدار اوستمی توان دید این زمان در دیدهٔ صاحب نظر
غرقهٔ آبی و تشنه سو به سو گردی مدامهمدم جام مئی وز همدم خود بی خبر
در سرابستان جان جانانهٔ خود را طلباو مقیم خانه ، تو سرگشته گردی در به در
گرچه از نور ولایت خرقه ای پوشیده ایخرقه بازی کن به عشق او و ازخود در گذر
نعمت الله رند سرمست است و با ساقی حریفروح محضست او ولی در صورت اهل بشر