غزل شمارهٔ ۷۵۸
دولت عشق به هر بی سر و پائی نرسدپادشاهی دو عالم به گدائی نرسد
نرسد در حرم کعبهٔ وصل محبوبهر محبی که بر او جور و جفائی نرسد
نوش کن دُردی دردش که دوای جانستدُردی درد نخورده به دوائی نرسد
می روم بردر میخانه که خوش بنشینمدارم امید که آن جام بلائی نرسد
بینوایان درش گنج بقا یافته اندبینوائی نکشیده ، به نوائی نرسد
برو ای عقل مگو عشق چرا کرد چنینپادشاه است و بر او چون و چرائی نرسد
هر که او بندگی پیر خرابات نکردبه سر سید عالم که به جائی نرسد