غزل شمارهٔ ۷۰۰
خوش درددلی دارم درمان به چه کار آیدبا کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید
دل زنده بود جانم چون کشتهٔ عشق اوستبی خدمت آن جانان این جان به چه کار آید
عقل از سر مخموری سامان طلبد از ماما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید
عشق آمد و ملک دل بگرفت به سلطانیجز حضرت این سلطان به چه کار آید
در خلوت میخانه بزمی است ملوکانهروضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید
ماهان ز خدا خواهم با صحبت مه رویانبی صحبت مه رویان ماهان به چه کار آید
با سید سرمستان کرمان چو بهشتی بودبی نور حضور او کرمان به چه کار آید