گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۶

گر در طلب اوئی ناگه به برت آیدور گرد درش گردی او در به تو بگشاید
گر آینهٔ روشن اندر نظری آریتمثال جمال او در آینه بنماید
آن به که تو عمر خود در عشق کنی صرفشچون عمر عزیز تو پیوسته نمی پاید
ای عقل تو مخموری ، ما عاشق سرمستیمدر مجلس سرمستان وعظ تو نمی یابد
در هر چه نظر کردم چون اوست که می بینماقرار به او دارم انکار نمی شاید
تا نور جمال او در دیدهٔ ما بنمودنوری به جز آن نورش در چشم نمی آید
گفتار خوش سید هر کس که بخواند خوشآن بزم ملوکانه مستانه بیاراید