گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۲

نور روی او به چشم ما نمودهر چه ما دیدیم غیر او نبود
گفتگوی ما خیالی بیش نیستخود سخن فرمود و هم او خود شنود
در حجاب عالمی درمانده ایآن چنان گیرش که عالم خود نبود
جود او داده به این و آن وجودورنه بی جودش ندارد کس وجود
بر در میخانه مست افتاده امسر به پای خم نهاده در سجود
آتش عشقش دلم در بر بسوختعالمی خوشبو شده زین بوی عود
گر در غیری به ما دربسته شدنعمت الله خوش دری بر ما گشود