غزل شمارهٔ ۶۶۸
صبحدم آفتاب رو بنمودزهره و مشتری چه خواهد بود
خانه تاریک بود روشن شدنور چشمی به ما عطا فرمود
آفتابی درآمد از در مادر دولت به روی ما بگشود
جام گیتی نما به ما بخشیددر چنین آن چنان به ما بنمود
آتش عشق عود جانم سوختعود آتش شد و نماندش دود
دامن خود بگیر ای عارفتا بیابی ز خویشتن مقصود
بزم عشق است و سیدم سرمستهرکه آمد به مجلسش آسود