گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۹

خراباتست و خم در جوش و ساقی مست و ما بی خودسر از دستار نشناسیم و می از جام و نیک از بد
حضور باده نوشان است و رندان جمله سرمستندنمی بینم کسی مخمور اگر یک بینم ور صد
اگر شمعی ز دلگرمی بپیچد از هوایش سرروان از آتش غیرت کشیدش تیغ بر سر زد
ز آب و خاک میخانه مرا ایجاد فرمودندزهی جام و زهی باده زهی موجد زهی موجد
در آن سرحد که جان بازند ما آنجا وطن داریمکه دارد عشق همراهی که می آید بدان سرحد
گذر فرما به خاک ما زیارت کن دمی ما راکه نور روح ما روشن توان دیدن در آن مرقد
صراط مستقیم من طریق نعمت الله استبه عمر خود نمی گردم سر موئی ز راه خود