غزل شمارهٔ ۶۰۰
مرا حالی است با جانان که جانم درنمیگنجدچه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد
خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دستدر این خلوتسرای دل به جز دلبر نمیگنجد
چو غوغاییست دردا و که در هر دل نمیباشدچه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد
دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزانز شوق سوختن عودم در این مجمر نمیگنجد
چه حرف است اینکه میخوانم که در کاغذ نمییابمچه علم است اینکه میدانم که در دفتر نمیگنجد
برو ای عقل سرگردان گرانجانی مکن با ماسبکروحان همه جمع و گرانجان درنمیگنجد
ندیم مجلس شاهم حریف نعمت اللهملب ساغر همیبوسم سخن دیگر نمیگنجد