گنج

غزل شمارهٔ ۵۷

نور تجلی او ساخت منور مراصورت او شد پدید کرد مصور مرا
پیر خرابات عشق داد مرا جام میساقی رندان خود کرد مقرر مرا
عقل دمی دور شو از بر رندان عشقمستم و تو هشیار نیست تو در خور مرا
مجلس تو آن تو مجمع من آن منفکر پریشان تو را زلف معنبر مرا
عاشق و معشوق و عشق هر سه بر ما یکیستدر دو جهان هست نیست جز یک دیگر مرا
ذات ز روی صفات گشته به من آشکارعشق برای ظهور ساخته مظهر مرا
بندهٔ هر سیدم سید هر بنده امحکم خرابات داد خواجهٔ قنبر مرا