غزل شمارهٔ ۵۴۲
دامن از تردامنان جان پدر باید کشیددست خود از دست هر بی پا و سر باید کشید
عشق می بازی طریق عاشقان باید سپردمیل حج داری بلای بحر و بر باید کشید
دُرد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کنور می صافت دهد در دم ببر باید کشید
گر به دور حسن او دیدی بلای او چه سودچون که ناچار است در دور قمر باید کشید
توتیای دیدهٔ ما خاک پای عاشقاناین چنین خوش توتیائی در بصر باید کشید
نعمت الله را اگر خواهی که مهمانی کنیسفره ای گرد جهان سر تا به سر باید کشید
ور بقدر همتش سازی سرائی مختصرچار دیواری به هفت اقلیم در باید کشید