گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۸

تبخال زده بر لب من خسته از آن استگویی که چو من بر لب شیرین نگران است
صد بوسه زده بر لب من خسرو شیرینچون دید که حال لب دل خسته چنان است
گر زانکه نزد بر لب من بوسه دل آرامبر لعل لب ما تو بببین کاین چه نشان است
از اشک شکر بار من بوسه بسی دادجوشیدن این لب همه شیرینی آن است