گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۶

بی سبب وصل یار نتوان یافتبه خیالی نگار نتوان یافت
از میان تا کناره نکنیآن میان در کنار نتوان یافت
بی زمستان سرد و آتش و دودلذتی از بهار نتوان یافت
می خمخانه در سرای حدوثجرعهٔ بی خمار نتوان یافت
تا نگردی مقرب سلطان بر در شاه بار نتوان یافت
همچو سید حریف سرمستیاندر این روزگار نتوان یافت