گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۳

آتش عشق تو دل در بر بسوختباز زرین بال عقلم پر بسوخت
شمع عشقت آتشی در ما فکندعود جانم در دل مجمر بسوخت
آتشی از سوز سینه بر زدمعقل چون پروانه پا تا سر بسوخت
سوخته بودم آتش عشقت دگرخوش برافروخت و مرا خوشتر بسوخت
غیرت عشق تو بر زد آتشیهرچه بود از غیر خشک و تر بسوخت
غرقهٔ بحر زلالیم ای عجبجان ما از تشنگی در بر بسوخت
تاب نور آفتاب مهر توشد پدید و مؤمن و کافر بسوخت
عکس رویت بر رخ ساغر فتادآب آتش رنگ در ساغر بسوخت
گرچه عالم سوخت از عشقت ولیهمچو سید دیگری کمتر بسوخت