گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۶

هر کرا درد نیست درمان نیستهر کرا کفر نیست ایمان نیست
بت پندار هر که او نشکستنزد ما بندهٔ مسلمان نیست
هر که او جان فدای عشق نکردمرده می دان که در تنش جان نیست
در محیطی که ما در آن غرقیمهیچ پایان مجو که پایان نیست
سر موئی نیابد از زلفشهر که سرگشته و پریشان نیست
کُنج دل گنجخانهٔ عشق استگنج اگر در ویست ویران نیست
در خرابات همچو سید مارند مستی میان رندان نیست