گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۲

هر شاهدی که بینم با او مرا هوائیستآئینه ایست روشن جام جهان نمائیست
خلوتسرای دیده از نور اوست روشنبر چشم ما قدم نه بنشین که خوش سرائیست
در گوشهٔ خرابات رندی اگر ببینیبیگانه اش ندانی او یار آشنائیست
درویش کنج عزلت او را به دار عزتصورت گدا نماید معنیش پادشائیست
ما دردمند عشقیم دُردی درد نوشیمخوشتر ز صاف درمان عشاق را دوائیست
نقش خیال غیری بر دیده گر نگارینقاش خطهٔ چین گوید که این خطائیست
ساقی عنایتی کرد خمخانه ای به ما دادز انعام نعمت الله ما را چنین عطائیست