گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۸

چشم من روشن به نور روی اوستاین چنین چشمی خوشی بینا نکوست
غیر او دیگر ندیده دیده امهرچه آید در نظر چشمم بر اوست
دیدهٔ بینا به من بخشید اولاجرم من دوست می بینم به دوست
من چنین سرمست و با ساقی حریفزاهد مخمور اگر در گفتگوست
صورتی بیند نبیند معنیشعاقل بیچاره در ماند به پوست
غرق دریا آب می جوید مدامبی خبر از عین ماء در جستجوست
نعمت الله خرقه می شوید به میپاکبازی دائما در شست و شوست