گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹

نور رویش آفتابی دیگر استسایهٔ او ماهتابی دیگر است
زلف او درتاب رفت از دست دلتاب او را پیچ و تابی دیگر است
گفتمش جان و دل جانان توئیگفت آری این جوابی دیگر است
نقش می بندم خیالش را به خوابخوش بود این خواب خوابی دیگر است
جرعهٔ جام شراب ما بنوشتا بدانی کاین شرابی دیگر است
ای که می گوئی حجاب من نمانداین نماندن هم حجابی دیگر است
جام پر آبست نزد ما حبابجام ما آب و حبابی دیگر است
سید ما تا غلام عشق اوستدر جهان عالیجنابی دیگر است