غزل شمارهٔ ۲۳۶
عاشقان حضرت او را نیازی دیگر استعشق او را آتش و سوز و گدازی دیگر است
ترک سرمست است عشقش دل به غارت می برددر سواد دل همیشه ترکتازی دیگر است
می نوازد مطرب عشاق ساز ما به ذوقجان فدای ساز او کاین ساز ، سازی دیگر است
عشقبازی نیست بازی کار شهبازی بودعشق اگر بازی بیا کاین شاهبازی دیگر است
رو به هر جانب که آرم قبلهٔ من روی اوستابرویش محراب می سازم نمازی دیگر است
بینوایان را به لطف خود نوازش می کندساقی سرمست ما عاشق نوازی دیگر است
محرم رازیم و دایم در حرم با سیدیمراز می گوئیم و این اسرار رازی دیگر است