غزل شمارهٔ ۱۵۶۳
بر سر ما اگر نهی قدمیکرمی باشد و چه خوش کرمی
دلبرم گر جفا کند جاویدنرسد بر دلم از او الَمی
همدمی گر دمی به دست آیددو جهانش فدا کنم به دَمی
شادمانم به دولت غم اوبا غم او چه غم خورد ز غمی
هر خیالی که نقش می بندیچه بود بی وجود او عدمی
نپرستند بت پرستان بتگر ببینند این چنین صنمی
سائل بزم نعمت الله شوتا بیابی ز نعمتش نعمی