غزل شمارهٔ ۱۴۸۴
دنیا حکایتیست حکایت چه می کنیحاصل چو نیست شکر شکایت چه می کنی
والی مجو ولایت او را به او گذاربی والی و ولی تو ولایت چه می کنی
بحریست بیکران و در او ما مجاوریمبا بحر ما حدیث نهایت چه می کنی
منصوروار بر سر دار فنا بر آبگذر ز هست و نیست به غایت چه می کنی
عقل است دشمن تو و گوئی که یار ماستچون دوستدار هست حمایت چه می کنی
گوئی که میل ماست به غایت در این طریقغایت چو نیست میل به غایت چه می کنی
ترک هوای خویش بگو در هوای اوبی عشق او هوای هوایت چه می کنی
الهام دوست میرسدت دم به دم به دلای بی خبر حدیث و روایت چه می کنی
دریاب نعمت الله و جام مئی بنوشبا همدمی چنین تو حکایت چه می کنی