گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۵

تا نقش خیال تو نگاریم به دیدهکاری به جز این کار نداریم به دیده
از دیدهٔ ما آب روانست به هر سواز ما بطلب آب بباریم به دیده
غیر تو اگر در نظر ما بنمایدغیرت نگذارد که در آیم به دیده
هر شب به خیالی که به ما روی نمائیتا روز ستاره بشماریم به دیده
در دیده پدید است نظر کن که توان دیدنقشی و نگاری که نگاریم به دیده
بر خاک درت کاشته شد تخم محبتامید که ما آب بیاریم به دیده
جان در تن سید تو نهادی به امانتگر حکم کنی هان بسپاریم به دیده