غزل شمارهٔ ۱۴۰۱
درآ در مجلس رندان ببین این ذوق مستانهرهاکن گوشهٔ خلوت بیا در کنج میخانه
طلب کن عشق سرمستی که او ساقی یارانستچه میجوئی ز عقل آخر که حیرانست و دیوانه
خیال عقل و عشق او هوای ذره و خورشیدکمال علم و وصل او حدیث شمع و پروانه
مرید پیر خمّارم خم میخانه می نوشمبه نزد من چو من رندی چه باشد جام پیمانه
دوای دردمندان را ز گنج کنج دل می جوکه درد عشق او گنجست و دل کنجیست ویرانه
در میخانه را بگشا صلا دادیم رندان راخراباتست و مطرب عشق و ساقی مست و جانانه
بیا ای ساقی رندان که دور نعمت الله استحریفانند می گردان زهی بزم ملوکانه