غزل شمارهٔ ۱۳۱۲
جان فدا کن وصل جانان را بجودُرد دردش نوش درمان را بجو
عشق زلفش سر به سودا می کشدمجمع زلف پریشان را بجو
بگذر از صورت چو ما معنی طلبکفر را بگذار و ایمان را بجو
گنج او در کنج دل گر یافتیگنج را بگذار و سلطان را بجو
ذوق از مخمور نتوان یافتنذوق خواهی خیز و مستان را بجو
گوهر این بحر ما گر بایدتهمچو غواصان تو عمان را بجو
همت عالی نخواهد غیر آنگر تو عالی همتی آن را بجو
در خرابات مغان ما را طلبمی بنوش و راحت جان را بجو
نعمت الله جو که تا یابی امانساقی سرمست رندان را بجو