غزل شمارهٔ ۱۳۰۴
ای تاج فرق شاه فلک خاک پای تووی پادشاه صورت و معنی گدای تو
مقصود از آفرینش عالم توئی و بسای جسم و جان ، دنیی وعقبی فدای تو
آئینهٔ صفات الهی و عارفانبینند آن صفات به نور صفای تو
خلوتسرای نقش خیال تو چشم ماستغیر تو نیست لایق خلوتسرای تو
بیگانه از خدای نباشد به هیچ رویهر عاشقی که هست چو ما آشنای تو
تو نور آفتاب وجودی و کایناتمانند ذره رقص کنان در هوای تو
دل دارد از بلای تو ذوق خوشی مدامصد جان فدای ذوق خوشی مبتلای تو
ای جان انس و جان ، دل ما جایگاه تستهرگز نداشتیم کسی را به جای تو
روح القدس که سرور ملک ملایکستآمد به زیر سایهٔ فر همای تو
گر هست طاعت دگری روزه و نمازحمد خداست طاعت ما و ثنای تو
سید سریر سلطنش عرش اعظم استتا بار یافت در حرم کبریای تو