گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

عاشق آن گلعذارم چون کنمهمچو زلفش بیقرارم چون کنم
مبتلای درد بی درمان شدمخستهٔ زار و نزارم چون کنم
روز و شب مستانه می نالم به سوزچارهٔ دیگر ندارم چون کنم
من چو مجنونم ز لیلی مانده دورمی ندانم در چه کارم چون کنم
چون کنم درمان درد بی دوادردمند و دلفگارم چون کنم
با غم عشقش که شادی من استروزگاری می گذارم چون کنم
نعمت الله را همی جویم به جانتا دمی با او برآرم چون کنم