غزل شمارهٔ ۱۱۱۶
یار خود را به ناز می بینمجان خود را نیاز می بینم
دوش در خواب دیده ام او راخوش خیالی که باز می بینم
زلف او می کشم به هر سوئینیک عمری دراز می بینم
طاق ابروی اوست محرابمروی خود در نماز می بینم
محرم راز خاص سلطانیبنده ای چون ایاز می بینم
سید ما کنون به دولت عشقبر همه سرفراز می بینم
نعمت الله به رندی و مستیعاشق پاکباز می بینم