غزل شمارهٔ ۱۰۱
چون برآمد از دل جام آفتابنزد ما هر دو یکی برف است و آب
اصل گُل آبست و فرع آب گلاصل و فرعش دوستدارم چون گلاب
چشم ما روشن بود از نور اودر نظر دارم از آن رو آفتاب
چون حجاب او نمی دانم جز اوروز و شب می بینم او را بی حجاب
حرفی از اسرار جد ما بودمعنی مجموعهٔ ام الکتاب
چون نیم هشیار بگذر از سرمچون ندارم عقل بگذار احتساب
نعمت الله در خراباتش طلبهمدم جام می و مست وخراب