قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵
خرد پیمانهٔ انصاف اگر یک بار برداردبپیماید هر آن چیزی که دهقان زیر سر دارد
خرد عقل است و پیمانه قناعت نزد درویشانبرو مجمل مفصل کن خرد این زیر سر دارد
تو را معلوم گرداند ازین دریای ظلمانیکه او این عالم سفلی چرا بر خشک و تر دارد
عدم دریای ظلمانی بدن این عالم سفلیحواس ظاهر و باطن به بحر و بر سفر دارد
چرا این زورق زرین همی دون ناموافق شدگهی سیمین سلب پو شد گهی زرین سپر دارد
دلت آن زورق زرین مقلب گردد او هر دمگهی در جسم و گه در جان ز خیر و شر خبر دارد
چرا خورشید نورانی که عالم زو شود روشنگهی مسکن کند خاور گهی در باختر دارد
بود خورشید نورانی چو علم و معرفت در توکه او در صورت و معنی به نفس و رب گذر دارد
زمرد دیدهٔ افعی چگونه می بیالایدعقیق و لعل رمانی چرا اصل از حجر دارد
زمرد جوهر عقل است و افعی نفس امارهندید او گوهر آدم کجا خاک این گهر دارد
چرا چون مرد را ناگه پلنگ او را کند خستهز موشش می نگه دارند و این حکمت چه در دارد
تکبر چون پلنگی دان که خسته کرده جان اوحسد موش است چون نالید جان اندر سفر دارد
چرا مغز پلنگ نر همی افعی شود در سرچگونه سر برون آرد به علم شور و شر دارد
تکبر ، چون به مغز اندر غضب ، ماری شد اندر سرزند او خلق عالم را ازین سورت به درد آرد
شجر کافور چون زاید نگوئی حکمتش با منصدا از کوه چون آید چگونه نیشکر دارد
شجر چون روح حیوانی که دارد نطفهٔ کافورصدا ، چون او برون آید ، ز لذت نیشکر دارد
که دارد آتش اندر سنگ و گل در خار و جان در تنو یا این ابر غران را که حمال مطر دارد
عَرَض سنگ است و آتش عشق و نفست خار و روحت گلچو رحمت ابر حامل بنده از حق او مطر دارد
هزاران میوه لونالون و گوناگون و رنگارنگنگوئی تا نهان او را که در شاخ شجر دارد
هزاران فعل در آدم ز لونالون و گوناگوننهان در عقل و نفس او چو طبعش بارور دارد
که آرد از شجر بیرون که بخشد لذت و بویشکه اندر شاخ چوب خشک چندین بار و بر دارد
ز قوت چون به فعل آید عملهای بنیآدمبه هر فعلی از آن قوت چه لذت بیشتر دارد
نگوئی گاو بحری را چرا پیخال شد عنبرو یا در ناف آهو ، مشک اذفر بیشمر دارد
بقر چون نفس لوامه ریاضت مشک و هم عنبرچو آهو طبع دانایان ز دانش مشک تر دارد
نگوئی از کجا آرد همی دون کرم ابریشمو یا اندر تک دریا صدف از چه دُرر دارد
چه باشد کرم؟ ضعف تو تند او دایم ابریشمصدف چون حرف و صوت اینجا ز عرفان پر دُرر دارد
از این آتش چه میجوید سمندر همچو پروانهیکی چندین مقر دارد یکی چندین مفر دارد
چو آتش عشق معبودی سمندر عاشق فانیبود عقل تو پروانه ز آتش او حذر دارد
نگوئی بیضه یک رنگ است و مرغان هر یکی رنگینوای هر یکی ینگی ، دگر سان بال و پر دارد
بود آن بیضه ذات تو که رنگ اوست بی رنگیتنزل در صفت هر یک دگر سان بال و پر دارد
نگوئی سنگ مغاطیس آهن چون کشد با خودسرب الماس چون برد و این حکمت چه در دارد
هوس چون نفس مغناطیس ، حدید دل کشد با خودسرب الماس چون حکمت از الماس جهلت او گذر دارد
تفکر کن در این معنی تو در شاهین و مرغابیگریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد
هوس چون مرغ شاهینت رباید مرغ روح از تنگریزد آن از این شیطان و این بر آن ظفر دارد
عجایب تر از این دارم بگویم گر کنی باوراگر رای تو در دریای حکمت آب و خور دارد
عجایبتر ازین چون است؟ جواب این سئوال او !هر انسانی که فرماید عجایب فخر و فر دارد
چرا شیر از نهیب مور ناگه در خروش آیدگریزد آن چنان گوئی که بر جان نیشتر دارد
تو عشق حق چو شیری دان و حرصت همچو مورستانگریزد شیر ازین معنی کز ایشان نیشتر دارد
اگر تو راست میگوئی که فعل مرد و زن باشدچرا شکل تو در صورت نه سیمای پدر دارد
تجلی کی مکرر شد که تا صورت به هم مانداز آن شکل تو در صورت نه سیمای پدر دارد
اَیا آن را که او زاد است چرا مانند او نبود؟پدر هرگز نمیخواهد که خصم او پسر دارد
دو کس کز مظهر یک اسم باشند ای عزیز منبود دور و تسلسل این محالست کان مقر دارد
پدر هرگز نمیخواهد که او را دختری باشدچرا حاصل نگردد انکه اندر دل پدر دارد
خلاف اندر زمین باشد نه در تخم و ضمیر منکه هر دو جز یکی نبوَد که اصلش از پدر دارد
طبایع چون بدانستی سئوالم را جوابی گوچرا ضدّان یکدیگر مراد از یکدگر دارد
به صورت گرچه ضدّانند گریزان هر چهار از همبه معنی خود یکی باشد که استاد دگر دارد
اگر سازنده ایشاناند مر ترکیب عالم راچرا هر چار را با هم که در الوان اثر دارد
طبایع آلت حق است و فاعل دست حق را داناز آنش مختلف کردند که در الوان اثر دارد
تو نادانی نمیدانی که نادانی تو ای غافلجهالت مر ترا بربود و جان اندر سقر دارد
برو دانش طلب میکن اگر تو مرد دانائیکه از انسان به جز دانش اگر دارد سقر دارد
اگر نه در بن دندان بگو وی را خداوند است؟به هر بابی که گرداند ز هر بابی خبر دارد
همه ذرات میداند که ایشان را خداوند استهمه در ذکر و تسبیح اند و حق ز ایشان خبر دارد
تو لنگی را بر هواری برون بردن همی خواهیبیا این را جوابی گو که ناصر این زبر دارد
بود جهل و گمان لنگی که وا دارد تو را از حققدم در علم و دانش نه اگر چشمت بصر دارد
هوالاول هوالاخر هوالظاهر هوالباطنمنزه مالک الملکی که بی پایان حشر دارد
نه اول بود و نه آخر نه ظاهر بود و نه باطنمنزه ذات بی چونش که گوئی او حشر دارد
یکیدان و یکی او را نیاری هیچ هرگز شکقدر را با قضا بندد قضا را با قدر دارد
یکی اندر یکی یک را چه شک باشد یکی در یکقضا را با قدر امر شد اگر خواهد قدر دارد
خواص جملهٔ اشیا به صورت چون بدانستیضروری باشد این معنی که در صورت اثر دارد
مسما را اگر خواهی درآ در ملک انسانیکه مظهر اوست اسما را همه بر وی نظر دارد
شنو از سید عزت به آیین این معما راجواب ناصر خسرو که سید این زبر دارد